جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
52
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
كتاب افزود كه هم تحريف حقيقت بود ، هم تحريف تاريخ و هم تحريف ماهيت و هدف كتاب » ! * خوب ، استاد ماجراى دستگيرى شما و توقيف كتاب و تعهدى كه از شما گرفتند چگونه بود ؟ « . . . در مورد گرفتارى هم ، درواقع مطلب همانطور است كه سرهنگ پژمان نوشته است . روزى يك نفر به من تلفن زد كه از دوستان فرزندم بوده و مىخواهد مرا ببيند ! ما هم گفتيم درب خانه ما باز است اهلًا و سهلًا . . . وقتى او آمد ، خود را سروان يا سرگرد معرفى كرد و ما هم چيزى نگفتيم . او آمد و نشست و مأموريت خود را بيان كرد و گفت كه بدون سر و صدا بايد برويم ! و بعد كتاب و ترجمه را كه در روى ميز من بود ، برداشت و در كيف خود جاى داد و ما را هم با خود برد ، توكل بر خدا كرديم و راه افتاديم . ما را به ساختمانى برد و نشستيم به گفتگو . . . البته من نمىدانستم كه محل بازجويى من كجاست ؟ احترام ظاهر را حفظ كرد و آدم مؤدبى بود ، اما معلوم نبود كه اگر دستور ديگرى از بالا مىرسيد ، وضع چگونه مىشد و ادب و احترام كجا مىرفت ؟ بازجويى كه تمام شد ، ما را ول نكردند و شب نگه داشتند و همانجا خوابيدم . البته گاهى هم با او شوخى مىكردم ، مثلًا مىگفتم : دماغ شما چطوره ؟ چاق است ! يامىگفتيم : يك سيگارى بكشيد بىضرر نيست ! . . . از اين شوخىهاى عادى خودمان ، تا خيال نكند كه حالا ما ترسيدهايم يا چيز ديگر ! اما اينكه او مىگويد ما عارف بوديم . . . البته ادعايى نداشتيم و